این فکر من بود که باید اول شرایطم خوب شده و همه چیز عالی باشد تا بعد من بتوانم بخندم و یا لذت ببرم.

خوب اینکه من چیزی را جز مشکلاتم نمی توانستم ببینم واقعا مشکل بزرگ من بود.

این من بودم که اینقدر به مشکلات و  نداشتن ها چسبیده بودم که دیدم محدود شده بود.

وقتی که من به مشکلاتم زیاد بها داده و بر روی آنها تمرکز می کنم،

در واقع به مشکلات این اجازه را می دهم که من را کنترل کنند.


امروز وقتی که زمانی را به خودم اختصاص می دهم یا زمانی را به خندیدن و لذت بردن،

در واقع در حال مراقبت کردن از خودم هستم

و در این حال موضعی را به خداوند می دهم تا در بقیه ی امور از من مراقبت کند.

یک خنده مطلوب یا مشغول شدن به فعالیتی می تواند باعث تعالی روح من شود و ذهنم را پاک کند.

من با افزودن بعضی روشنایی ها به امروزم خود را تجدید قوا خواهم کرد.

" اکنون در هر شرایطی به دنبال خوشی هستم و خدای من خدای خوشی هاست

و به من یادآوری می کند که خودم را زیاد جدی نگیرم."